همه چیز درباره کارل مارکس

 
نظریه ارزش کارل مارکس (1)
نویسنده : وحید اسلام زاده - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩
 

نظریه ارزش کارل مارکس صرفاً ناظر به علم اجتماعی و مستقل «اقتصاد: نیست که موضوع اش تبیین یا بررسی پدیده هایی است که در فرایند مبادله اتفاق می افتد. ارزش، مسأله ای است ناظر به کارآیندی مناسبات اجتماعی خاص تولید. بخشی از نظریه ماتریالیسم تاریخی است که، برخلاف «اقتصاد«، شرایط وجود و اثرات مناسبات اجتماعی را به مثابه یک مسأله طرح می کند. اقتصاد سیاسی نظری، علمی است تابع ماتریالیسم تاریخی، و درست مثل «اقتصاد»، صرفاً به یک نوع نظام تولید اجتماعی می پردازد اقتصاد سرمایه داری کالایی. ماتریالیسم تاریخی، شالوده تحلیل انتقادی مناسبات اجتماعی سرمایه داری کالایی را در اختیاز اقتصاد سیاسی قرار می دهد که مغایر با اقتصاد سیاسی بورژوایی یا «علم اقتصاد» است، که این مناسبات را نقطه نیندیشیده حرکت اش قرار می دهد.

منتقدانی چون بوم باورک قادر به تشخیص آن شکل نظری بخصوص نیستند که مارکس، مسأله ارزش را در قالب آن طرح میکند. موضوع عینی مارکس در نظر چنین منتقدانی دست خوش سوءتعبیر است پس به اعتراضاتی نا به جا منجر می شود. بوم باروک به خاطر تضادهای تهفته در نظریه ارزش قیمت کار، از مارکس انتقاد میکند وی موضوع عینی مارکس را با موضوع عینی خود یکسان فرض میکند. آیزاک ایلیچ روبین این داعیه بوم باورک را به چالش میطلبد که گویا مارکس، ارزش کار را از مسأله مبادله پدیده های هم سنگ استنتاج کرده است. روش ارایه مسأله و روش تحلیل مارکس تفاوت دارند -  فرایند تحلیل نمی تواند با فرایند تشریح یمسان باشد. اما بوم باورک تحلیل و تشریح را یکسان میداند، چون تصور میکند روش مارکس از نوع استنتاج منطقی است. مارکس صرفاً به واسطه تجرید منطقی به نتایج اش نمی رسد، بلکه این نتایج بانفوذ در دل مناسبات اجتماعی سرمایه داری به دست می آید. چنین نفوذی مستلزم اتخاذ روش دیالکتیکی است که به تنهایی قادر به ملاحظه بغرنجی ها و تضادهای درون خود واقعیت است. مارکس در تحلیل (برخلاف تشریح) از مبادله آغاز نمی کند: مناسبات مبادلاتی، معلول مناسبات اجتماعی معین تولید است: «ارزش کار مبتنی بر تحلیل معاملات مبادلاتی به شکل مادی به معنی دقیق نیست، بلکه بر مبنای تحلیل روابط اجتماعی تولید متجلی در این معاملات قرار داد». مارکس نمی تواند مناسبات مبادلاتی را به مثابه مسأله ای فی نفسه در نظر گیرد، چون معلول اند، و صرفاً تحلیل تولید در اشکال معین اجتماعی میتواند نمایش دقیق مسأله ارزش را ممکن کند.

بوم باورک با نظریه مارکسیستی ارزش به این دلیل چالش می کند که زمان کار، قیمت هایی را که کالاهای معینی (چون آثار هنری، قطعات زمین) براساس آن مبادله می شوند، توضیح نمی دهد. اما نظریه ارزش کار درصدد نیست کار را به عنوان «ذات»ی معرفی کند که هرگونه مبادله را ممکن و ان را تبیین می کند. پول، شکلی مادی است که مبادله اشیاء هم سنگ در جامعه سرمایه داری کالایی براساس آن صورت میگیرد. این شکل، اثراتی در بر دارد: «شکل مادی، منطق خاص خود را دارد و می تواند دربرگیرنده پدیده های دیگری، علاوه بر روابط تولیدی باشد که شکل مزبور در صورت بندی های اقتصادی مفروضی بیانگر آنهاست». بدین سان، پول را می توان برای خرید آثار نقاشی براساس قیمت هایی استفاده کرد که هیچ ارتباطی با زمان کار متجسم در آنها ندارد، یا کالاهایی چون زمین و سایر کالاهای طبیعی را خریداری کرد که هیچ ارزشی ندارند. این مبادلات جزو معلول های تبعی شکل مادی مبادله محصولات کار می پردازد. مقوله ارزش، بخشی از قانون توزیع کار اجتماعی است، نه صرفاً وسیله ای برای بررسی مبادله پذیری همه کالاها: ... مارکس «ارزش» کالاها را در رابطه اش با «کار»، با برابرسازی و توزیع کار در تولید، تحلیل می کند. نظریه ارزش مارکس نه هرگونه مبادله اشیاء، بلکه فقط مبادله ای را تحلیل می کند (1) که در جامعه کالایی، (2) میان نولیدکنندگان مستقل کالا، (3) و آنگاه صورت گیرد که مرتبط با فرایند بازتولید به شکل معینی، باشد و از این رو یکی از مراحل ضروری فرایند بازتولید را تشکیل دهد. به هم پیوستگی فرایندهای مبادله و توزیع کار در تولید، حواس ما را (برای تحلیل نظری) روی ارزش محصولات کار (برخلاف اقلام طبیعی، که ممکن است قیمت داشته باشند...)، و سپس صرفاً روی محصولاتی که بازتولیدپذیرند، متمرکز میکند.

نرمزیت محصولات بازتولیدپذیر کار نه نشانه «محرومیت» یا «محدودیت» نظریه مارکس، بلکه حاکی از قدرت آن است: مارکس از طریق نظریه ارزش کار، پیکربندی تولید و توزیع، و نقش مرکزی توزیع کار اجتماعی را در فرایند بازتولید تبیین می کند.

روش مارکس نه تنها از روش بوم باورک، نماینده «اقتصاد» نئوکلاسیک، متفاوت تر است بلکه از روش اقتصاددانان کلاسیک نیز تفاوت دارد. نظریه ارزش مارکس از نظریه های کلاسیک، حتی از نظریه موشکاف ترین شان، یعنی دیوید ریکاردو، نیز تفاوت دارد. مارکس شرایط اجتماعی هستی و اشکال اجتماعی مناسبات اقتصادی را می کاود: «نظریه اقتصادی مارکس دقیقاً با ـتفاوتهای شکل» (اشکال اجتماعی اقتصادی، روابط تولیدی) سروکار دارد که عملاً براساس شرایط مادی فنی خاصی بسط می یابند، اما نباید با این شرایط خلط شوند. این دقیقاً همان چیزی است که نمایان گر فرمول بندی روش ناختی نوین مسایل اقتصادی است که خدمت بزرگ مارکس است... توجه اقتصاددانان کلاسیک معطوف به کشف اساس مادی فنی اشکال اجتماعی بود که ان را مفروض می پنداشتند و قابل تحلیل بیشتر نمی شمردند.

اقتصاد سیاسی کلاسیک، عملیات تحلیلی (آنالیتیک) فروکاهی اشکال به محتوایشان را ارایه می دهد. بدین سان، کار را به مثابه «ذات»ی مبادله پذیر از می شناسد. ارزش را تا حد کار فرومی کاهد. مسأله شکل ارزش را نادیده میگیرد و قادر به طرح این پرسش نیست که چرا این محتوا («کار») چنین شکلی به خود می گیرد (مبادله و متناسب محصولات کار). کار به عنوان «ذات»ی تلقی می شود که مبادله و قیمت ها را از طریق تامین عامل تعیین کننده نسبت های مبادله، به مثابه مقادیر ناچیزی از همان ذات، تبیین می کند. چنین موضعی غافل از این نکته است که کار به معنی دقیق کلمه، ارزش نیست. اقتصاد کلاسیک قادر به تفکیک کار مجرد از کار انضمامی نیست - «ارزش» را همان ذات کار تلقی می کند که در نتیجه فرایند کار در کالاها پدید می آید. به گفته روبین، موضع مارکس چنین نیست. مارکس، نه تنها فاقد نظریه قیمت مبتنی بر ارزش کار در سرمایه داری، بلکه فاقد نظریه ارزش مبتنی بر ذات کار است. روش تحلیلی، شکل را به محتوا و مناسبات اجتماعی را نیز (که بدیهی اش فرض می کند) به امور فنی می کاهد. مارکس می نویسد: «اقتصاد سیاسی، ارزش و مقدار آن را، هرچند به صورت ناقص، تحلیل کرده و آنچه را که در پشت این اشکال است، کشف کرده است. اما هرگز حتی یک بار از خود سئوال نکرده است که چرا کار در ارزش محصول اش و زمان کار با مقدار همان ارزش، نمایانده می شود.»

فقط ماتریالیسم تاریخی و روش دیالکتیکی می تواند به این پرسش ها پاسخ دهد.